از اون که من می ترسیدم سرم اومد چقد ساده...!
قرار نبود دیگه این جا بنویسم ! جای دیگه ای شروع به نوشتن کردم ولی خب این جا هنوزم مال منه...هنوز خونمه...! دوسش دارم...!
هی
....! امروز بالاخره مطمئن شدم مامان مبتلا به اون مریضی لعنتی...! کلی گریه کردم...! اصلا باورم نمی شد...نمی شه هنوزم...! وقتی فرمی که برای گرفتن کارت مخصوص به مریضیشو پر می کرد من فقط گریم می گرفت...فقط بغض تو گلوم جمع می شد و هی لبخند می زدم...هی با خودم می گفتم نه دروغه...یه دروغ بزرگ...! تو رو خدا یکی بیاد بگه همش دروغه...همه ی چیزایی که می بینم...همه ی این اتفاقا...! من هنوز نمی تونم باور کنم...! جلوی اون خوبم...می دونم ناراحته ولی به روی خودش نمی یاره...مثل من...! می خندیم با هم...انگار که هیچی نشده...!
واسه ناهار رفته بودم از تو یخچال ترشی بردارم...چشمم خورد به آمپولاش...باز گریم گرفت...! انگار کسی تو قلبم خنجر فرو کرده باشه...درد داشت...درد داره...! نمی خوام باور کنم...نمی خوام !

...! رفتم با پنبه روش روغن زیتون زدم که زود خوب شه و جاش نمونه...! خیلی جواب می ده...!