این روزهای من...

اینجا پر از دلتنگی ها و روزمرگی های منه...

از اون که من می ترسیدم سرم اومد چقد ساده...!

قرار نبود دیگه این جا بنویسم ! جای دیگه ای شروع به نوشتن کردم ولی خب این جا هنوزم مال منه...هنوز خونمه...! دوسش دارم...!

هی افسوس ....! امروز بالاخره مطمئن شدم مامان مبتلا به اون مریضی لعنتی...! کلی گریه کردم...! اصلا باورم نمی شد...نمی شه هنوزم...! وقتی فرمی که برای گرفتن کارت مخصوص به مریضیشو پر می کرد من فقط گریم می گرفت...فقط بغض تو گلوم جمع می شد و هی لبخند می زدم...هی با خودم می گفتم نه دروغه...یه دروغ بزرگ...! تو رو خدا یکی بیاد بگه همش دروغه...همه ی چیزایی که می بینم...همه ی این اتفاقا...! من هنوز نمی تونم باور کنم...! جلوی اون خوبم...می دونم ناراحته ولی به روی خودش نمی یاره...مثل من...! می خندیم با هم...انگار که هیچی نشده...!

واسه ناهار رفته بودم از تو یخچال ترشی بردارم...چشمم خورد به آمپولاش...باز گریم گرفت...! انگار کسی تو قلبم خنجر فرو کرده باشه...درد داشت...درد داره...! نمی خوام باور کنم...نمی خوام !

[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


بلد نیستم...!

با خودم قرار گذاشته بودم دختر خوب بودن رو تمرین کنم...هه هه...! دختر خوب بودن ؟ اوه...من هیچ وقت بلد نبودم دختر خوبی باشم شاید فقط در زمان بچگی ! تازه یه چیز دیگه رو هم فهمیدم...این که من اصلا بلد نیستم زندگی کنم...! خب بذار ببینم چی بلدم؟ هیچی من فقط بلدم گند بزنم به زندگیم...که همه ی روزامو گهی کنم...من بلدم فقط حسرت و غصه بخورم و مثل احمق ها گریه کنم...! واقعا شاهکاره...!

یه زمانی سرشار بودم از شور و شوق و احساس زندگی...حالا مثل یه تیکه گوشت بی مصرف نشستم یه گوشه از دنیای خودم و بدبختی هامو دوره می کنم...! کاسه ی چه کنم چه کنم دستم می گیرم...آخرش هم به این می رسم که باید تحمل کنم و ادامه بدم...باید تن بدم به این اجبارها...!

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


.........

بوی نکبت می دهد همه ی زندگیم...!

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


چشم من اشک بریز گریه گاهی خوب است...بغض خود را بشکن گریه راهی خوب است...!

از دیشب یه عالمه بغض داشتم...جوری که موقع مسواک زدن حتی داشت گریم می گرفت...!  الان هم انگار کسی دستاشو گذاشته زیر گلوم تا خفه شم... ! مثل دختر بچه ها که مامانشون دعواشون می کنه لب ورچیدم...! بعد اشکا آروم آروم می ریزه...اونقدر بی صدا که هیچ مزاحمتی برای هیچ کسی نداره...! من آروم می شم و بعد دوباره بغض...!

دلم برای سپید و حتی دانشگاه خراب شده تنگ شده...! سپید یه دوست خیلی معمولیه...حتی یادم نمیاد تا حالا بهش گفته باشم دلم برات تنگ شده اما اون تنها کسی که این روزا خیلی باهاش در ارتباطم...مخصوصا این ترم...!

اووووووووووووووف...من چقدر اشک دارم برای ریختن و چقدر حرف برای زدن اما نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بگم؟ چرا تا می خوام حرف بزنم انگار لال می شم ؟

دیشب با خدا حرف زدم...کمک خواستم واقعا...!

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


...

دور می شوم از تمامیت لبخند و دیوارهای تنهایی قد می کشند و قد می کشند و قد می کشند...!

[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


من کبودم...کبود از این درد...!

مسخره ست...خودم می دونم ! این که هر روز این همه بغض تو گلوم جمع شه...این که بشینم یه گوشه و آروم و بی صدا اشک بریزم...! این که همیشه و این روزا می شه گفت هر روز چشمام نمناک و خیس باشه...! این که بشینم هی آهنگ "دیدی گفتم" فرشید امین یا هر آهنگ کوفتی دیگه ای رو اونقدر گوش بدم که حالم بهم بخوره ازش...! مسخره ست...این که 1 ساعتم نشده باشه که از خواب بیدار شده باشم ولی باز مثل تن لشا برم رو تختم ولو شم و هی یه آهنگ رو پلی کنم ! مسخره ست که گرسنه ام باشه ولی بی دلیل غذا نخورم...! اصلا این روزا همه چی مسخره ست...! مسخره تر از همه ی اینا خود منم و این نوشته ها...!

من چه مرگم شده؟

انگاری این روزا یه جور ناجوری گم شدم و خیال پیدا شدن ندارم...!

خیلی درد دارم...از درد به خودم می پیچم و جیک نمی زنم... ناله ها و فریاد هامو تو گلوم خفه می کنم...! باید تحمل کنم...باید طاقت بیارم !

 

 

 

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


جمعه...!

توی قاب خیس این پنجره ها

عکسی از جمعه ی غمگین می بینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابرای سنگین می بینم

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد

کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

عمر جمعه به هزار سال می رسه

جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه

آدم از دست خودش خسته می شه

با لبای بسته فریاد می کنه

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه

خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

 

 

 

جمعه اصلا روز خوبی برای مرور و دوره ی غصه ها و ناراحتی ها نیست...اصلا روز خوبی برای تصمیم های جدید نیست...! یعنی هیچ وقت نبوده...! اصلا جمعه ها همیشه غم انگیزه...! از جمعه ها بیزارم...!

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]


می سوزم و می سازم...!

الان یه بغض قلمبه تو گلومه...و کم مونده که تبدیل به گریه بشه...! یه وقت فک نکنین واسه اینه که پام سوخته...! نه واسه اینه که غم دارم...الان یه هاله ای از غم منو فرا گرفته...! اما جدا از اینا پام خیلی می سوزه...! همین 20 دقیقه پیش بود اگه اشتباه نکنم...! رفته بودم بخاری اتاقمو زیاد کنم...سردم بود...دستام یخ کرده بودن...پشت به بخاری وایساده بودم و دستامو برده بودم عقب که گرم شه و اصلا هم حواسم نبود که پشت پای چپم چسبید به بخاری...! سوخاری شدم...کباب شدم...! خیلی می سوزه ناراحت...! رفتم با پنبه روش روغن زیتون زدم که زود خوب شه و جاش نمونه...! خیلی جواب می ده...!

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مرجان ] [ نظرات () ]